هنوز تا صبح و سر زدن سپیده فاصله زیادی داشتیم که کم کم  شبح انسانهایی  کوله به پشت  در تاریکی مطلق کوچه های منتهی به ایستگاه پپسی رشت نمایان شد . حقیقتن امروزه با رشد کوهنوردی البته بیشتر در ابعاد کمیت خود،  هر صبح جمعه در محل های قرار کوهنوردی شهر ودیارمان اقشار گوناگون بخصوص جوانان برای رفتن به دامان طبیعت و کوهها از خواب و استراحت خود زده و برای ایجاد یک روز خاطره انگیز و انجام ورزش اجتماعی کوهنوردی به ورزشگاههای خود یعنی کوهستان می روند که متاسفانه همین هم مورد قبول بعضی ها نیست و با استفاده از امکانات ریز و درشت و تفکری  کاملن انتزاعی و عقب مانده سعی در مخدوش نمودن چهره کوهنوردی دیارمان دارند.

با رسیدن به محل قراردر کمال ناباوری آقا  ایرج راننده پر تلاش اما کم تحرک مینی بوسها را دیدم که حتی زودتر از موعد مقرر یعنی چهار صبح آنجا بود. بچه ها به تدریج  رسیدند  و مینی بوسها هم همینطور . بلاخره با نشستن همنوردان در سه مینی  بوس  راه دراز روستای “موسی کلایه و یرشلمان” را در منطقه دیلمان در پیش گرفتیم . یکی دونفر خواب ماندند که در این میان سارا خودش را با آژانس در “بازکیا گوراب” به ما رساند .  با رسیدن به اسپیلی آقا داوود  راهنمای ما در آن روز که  از کوهنوردان خوب منطقه هست به همراه دوستش منتظر ما بود . با گرفتن قدری وسایل برای راننده ها در اسپیلی به سمت پیر کوه و یرشلمان حرکت کردیم . بدلیل طی مسافت طولانی با ماشین قرار شد صبحانه را داخل مینی بوسها بخوریم و واقعن با حضور حمید آقا در ماشین چه صبحانه ای خوردیم . می توان گفت ۹۰ % حجم کوله پشتی ایشان مربوط به خوراکی ها می شد که با نظم خاصی چیده شده بود و تقریبن نصف مینی بوس می توانست از آن استفاده کند و سیر شود .

پس از نیم ساعتی که از اسپیلی دور شدیم ، جاده خاکی و پر دست انداز شد .  ماشین ها زوزه کشان بالا می رفتند و سر یک پیچ یکی از راننده ها از ادامه راه منصرف شد که با وساطت دو راننده دیگر  ادامه داد . اغلب روستاهای محل عبورمان دارای باغهای کوچک و بزرگ فندق بود که نشان از مجاورت با منطقه “اشکورات” داشت که مهم ترین منطقه تولید این محصول در کشور است . بیشتر روستاییان آنجا دارای بدن هایی کشیده و صورت هایی گندمگون و آفتاب سوخته بودند که نشان از کار طالقت فرسا روی زمین های کشاورزی ناچیزشان می داد  . زنانی را دیدیم که بوسیله بیل و سایر ابزارآلات در پی آماده کردن زمین و شخم زدن آن بودند و متاسفانه با این همه تلاش ترکیب خانه هایشان بسیار محقر می نمود. انگار در اینجا  بهره برداری از امکانات و زندگی راحت با کار و کوشش زیاد میانه ای ندارد . با این وصف ، به یاد حرف یکی از آشنایان افتادم که دارای تمکن مالی بسیار خوبیست ومی گفت :” باور کن کسب درآمد زیاد و مال و منال خیلی ساده است ” . البته شاید او درست بگوید اما باید پرسید :   به قیمت از دست دادن چه چیزهایی ساده است ؟

به روستای نه چندان بزرگ “یرشلمان” که رسیدیم ساعت ۴۵/۸ صبح بود و پس از برداشتن آب از کلبه یک مرد و زن کهنسال و قدری تامل حرکت کوهپیمایی خود را به طرف بالا شروع کردیم . پیر مرد از سرمای اوایل اردیبهشت و بارش برف آن می نالید و گفت “درختان گردوی باغ کوچک من امسال دیگر محصول نمی دهد و معلوم نیست چگونه باید این سال را سپری کنیم ؟”  .

اوایل مسیر از جمع ۵۲ نفره ما یک نفر بدلیل درد ناحیه مچ پا برگشت .  مسیر زیبایی بود که از میان درخت های مازوی کوتاه و بعضن زرشک می گذشت . پس از یک ساعت  حرکت ،  زمانی که بر روی یال شمالی – جنوبی میسر رسیدیم ، قله ۲۳۰۰ متری فیروز کوه یا “فرسکوه” نمایان شد . با حرکت تروارس گونه از روی یک پاکوب مشخص از جهت شمالی یک کوه به بالای یال مسطح  مشترک بین دو کوه رسیدیم و با خوردن تنقلات و میوه های ارزان قیمت امروزی ، قدری استراحت کردیم  و سپس آخرین شیب های منتهی به قله را به راحتی هر چه تمامتر طی کردیم و ساعت که قدری از ۱۲ گذشته بود به  قله تاریخی با درختان مازوی پیر  “فیروز کوه” رسیدیم.  وجود صدها سنگ گرانیت تیره که با اندازه ها و ابعاد منظم (۸۰ * ۳۰ ) اما به شیوه ای نا منظم در اطراف قله  پراکنده بود ، تعجب برانگیز بود . گویا در گذشته های دور یک بنای سنگی در این امکان بر پا شده  بود . در کل محوطه آجرها و سفال های شکسته پراکنده بود . در سمت شمالی  قله  و قدری پایین تر دوچاه عمیق قرار داشت  که دهانه آنها توسط دو بشکه خالی فلزی محصور شده بود .  به هرصورت همه شواهد آنجا نشان از تلاش آدمیان  در گذشته های دور در آن مکان می داد . گویا در سه یا چهار دهه قبل  دو سنگ نوشته بر روی چاهها بود که سال ساخت آنها  را به حدود ۵۰۰ سال قبل گواهی می داد و وجود سنگهای زیاد گرانیت با شکل مشخص هم حکایت از ساخت یکی از قلعه های فرقه اسماعیلیه در این مکان دارد . از فراز قله ، کوههای زیادی از درفک گرفته تا خشچال مشخص بود و البته سماموس و بزابن  و کالیسی یا شیر کوه  و . . .  .

ناهاری خوردیم و آنگاه به طرف پایین  و روستا رفتیم . روی یال بالای روستا با گرایش به چپ به طرف غار یا پناهگاه سنگی موسوم به “یر شلمان” رفتیم . از قبل خوانده بودم که کهن ترین سکونت گاه بشری در منطقه هست . کاوش های باستان شناسی اثبات نمود که این مکان در ۷۰۰۰ سال قبل محل زندگی انسانها بود. برای دیدنش علیرغم سنگی بودن مسیرش بی تابی می کردم . در ۵۰ متر باقیمانده به آنجا به ناگاه متوجه حفره بسیار بزرگی در دل کوه سنگی شدم که در نگاه اول شگفت زده ام نمود .  شگفتی ام چند برابر شد وقتی دیدم آن مکان محل نگهداری گوسفندان شده است . بوی غلیط و تند  پهن گوسفندان اجازه دیدن با زمان کافی  را از آدم می گرفت .  حفره هایی کوچکتر شبیه طاقچه و یک سکوی پهن و بلندتر از کف آنجا در سمت چپ خود نمایی می کرد . نا خودآگاه به یاد نوشته ای افتادم که چندی پیش  از سرنوشت مشابه “پناهگاه سنگی یرشلمان” در غاری در استان آذربایجان غربی  حکایت و البته شکایت  میکرد .   به قول “سنت اگزوپری” نویسنده شهیر فرانسوی در شاهکارش “شازده کوچولو” : “این آدم بزرگها راستی راستی چقدر عجیبند” !

از آنجا به طرف روستا که حرکت کردیم در نزدیکیهایش برای بررسی برنامه ازنگاه و زبان شرکت کنندگان نشستیم و تقریبن نیم ساعت حرف زدیم و سپس با سوار شدن به مینی بوسها به طرف رشت حرکت کردیم. در نزدیکی اسپیلی یکی از لاستیک های مینی بوس ما پنچر شد . آنجا بود که با خبر شدیم یکی از مینی بوسهای حامل کوهنوردان در منطقه سلانسر رستم آباد از جاده منحرف شده و به سمت دره سرازیر شد که خوشبختانه با برخورد به درخت متوقف گردید و در این میان چند همنورد گروه کاشی خزر دچار شکستگی جزیی شدند . وا قعن به خیر گذشت ! همچنین متوجه شدیم  همنوردان گروه سپهر را به دلیل کوه رفتن و ورزش نمودن مورد بازخواست قرار دادند و آنهم در منطقه رستم آباد .  عجب دنیای عجیب و وارونه ای داریم ما آدم بزرگها !! .

“ایام بکام و روزگارتان شاد و بی محنت”

مسعود سلیم پور-  اردیبهشت ۹۲